- اگر بگن یک تیم نام ببر که ازش متنفری، ایتالیاست. برای فینال جام جهانی ٢٠٠۶ که بین ایتالیا و فرانسه بود به اصرار یکی از بچه ها یک لباس ایتالیا خریدیم که بریم فینال رو توی یک کافه ی ایتالیایی نگاه کنیم. بعد از اون توی این چند ساله این لباس رو موقع ورزش می پوشم. چند روز پیش رفته بودم که توی یک جیم ثبت نام کنم و همون لباس رو پوشیده بودم و داشتم باهاشون حرف می زدم که مدیر اونجا اومد و لباس ایتالیای منو دید و کلی ذوق کرد. بعدا فهمیدم که یارو ایتالیاییه. خلاصه کلی تخفیف گرفتم.

- کار کردن توی تابستون هم تجربه ی خوبیه. کلا به این نتیجه رسیدم که من برای کار توی شرکت ساخته نشدم و حاضرم توی شمال کانادا استاد بشم ولی توی صنعت نرم. به قول یکی از بچه ها زیاد دانشجو بودم و بد عادت شدم.

- بعد از مدتها تصمیم گرفتم که بیام اینجا دوباره بنویسم. یک مقدار طول می کشه به سرعت ٢-٣ سال پیش برسم ولی سعیمو می کنم.

 

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٩
تگ ها :

 

دو تا quote زیبا از ادوایزرهام یادم اومد نیشخند

It is not enough that you succeed. Your enemy should fail.

Intelligence is just a parasite on me to interpret images. (research field: computer vision)

 

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۸
تگ ها :

 

- چند وقت پیش یه موزه رفته بودیم و فکر کنم ورودیش ٢٠-٣٠ دلار بود. یکی از نقاشیهایی که اونجا بود نقاشی زیر بود. به نظر شما این نقاشی ارزش هنریش بیشتره یا نقاشیهایی که من تو وبلاگم میذارم. خلاصه تصمیم گرفتم یه موزه باز کنم.

- یک هم آفیسی پستداک دارم که از یونان اومده. این بنده خداها روزنامه هاشون شبیه مقاله های خفن ریاضیه. کلی پای و اپسیلون و این چیزا داره.

- فکر کنم کم کم باید در وبلاگ رو تخته کنم. خیلی دیر به دیر آپدیت می کنم. مطلب جدیدی نیست و نقاشیهام رو هم که می تونین تو موزه ببینین از این به بعد. باید یه جایگزین خوب برای وبلاگ پیدا کنم. شاید توییتر بد نباشه.

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها :

 

- داشتم به عنوان یکی از گزینه ها به این فکر می کردم که بعد از فارغ التحصیلی برگردم ونکوور اما امروز بعد از حدود یک سال اینجا بارون اومد و دیدم که تحمل نیم ساعت بارون رو هم ندارم چه برسه به اینکه بخوام ٢٠٠ روز بارونی پشت سر هم رو تحمل کنم. خلاصه مسیر زندگی با این بارون عوض شد.

- این ترم TA یک درسی هستم و خیلی وقت می گیره. یک پسره هست تو کلاس که سنگ از این بیشتر میفهمه و واقعا اعصاب منو خورد کرده و نمیدونم چکارش کنم. یک مقدار ادعای خوب توضیح دادن دارم اما این بشر کل درس دادن منو زیر سوال برده. به ١٢ روش مختلف ساده ترین حالت ممکن رو توضیح میدم اما بازم نمی فهمه. دیگه واقعا می خوام سرمو بکوبم به دیوار. اگر زیاد بره رو اعصاب دفعه ی دیگه احتمالا بهش فحش میدم.

- به این نتیجه رسیدم خدا وقتی شانس منو می ساخته واقعا دستشویی داشته. ٧-٨ تا چیز مختلف تو این یه هفته پیش اومد که واقعا احتمال رخدادشون ٠.٠٠٠٠٠٠٠١ بود. حالا این عدد رو به توان ٧-٨ هم برسونین.

 

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸
تگ ها :

 

- من نمی دونم چرا این زنهای سیاهپوست به من میگن سوییتی. آدم احساس بچه ۵ ساله بودن می کنه. موقعی که آتلانتا بودم که کلی میشنیدم و می گفتم به خاطر اینه که آتلانتاییها خیلی نایس هستن. اما توی اینجا هم می شنوم. نمی دونم نشانه های سوییتی بودن چیه که بهتون بگم اگه دوست دارین سوییتی باشین.

- یکی از بدترین احساساتی که به آدم دست میده اینه که یک صفحه ی مقاله رو جا بندازین و متوجه ناپیوستگی مطلب نشین و بعدا از روی شماره صفحه بفهمین. اولین حسی که بهتون دست میده اینه که خیلی احمق هستین. دومین حس اینه که تا حالا داشتین فقط وقتتون رو تلف می کردین و آب در هاون می کوبیدین. اوضاع هم وقتی خیلی خراب میشه که مقاله مال استادتون باشه و باید کما بیش با کارهاش آشنا باشین.

- من به شدت زبانم افت کرده از وقتی اومدم اینجا. یعنی اصلا لازم نیست انگلیسی صحبت کنم. استادم یک هفته رفته بود مسافرت و حساب کردم کلا ٢-٣ جمله ی انگلیسی بیشتر به کار نبردم. منشی دانشکده، رستوران، همخونه ای، آدمهای رندوم که توی کوه می بینیم،... همه ایرانی هستن.

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۸
تگ ها :

 

- یکی دو ماهی هست که با یکی از بچه ها میریم دور یکی از زمینهای دانشگاه می دویم. یک سری دختر آمریکایی و چینی هستن که مثل اسب می دون و پدر خودشونو در میارن و اکثریت قریب به اتفاق هیکل هاشون خوبه. یک سری دخترهای ایرانی هستن که فقط دور زمین راه میرن و با موبایلشون حرف می زنن و بعد از یه ربع میرن. البته بعضی وقتها یه مقدار به خودشون زحمت میدن و یه ذره تندتر راه میرن. از همه ی اینها با حالتر دخترهای هندی هستن که معمولا با یه سری پسر هندی میان و دور زمین می شینن و با هم حرف می زنن و بعد از نیم ساعت میرن.

- کم کم دارم به استادم کالچر ایرانی رو یاد میدم. دیگه فهمیده که ناهار خوردن ایرانیها یک ساعت طول می کشه. بعد از یکی دو ساعت هم میدونه که موقع چاییه و اون هم باید یکی دو ساعت طول بکشه. در ضمن دیگه انتظار داره وقتی صبحها میاد تو لب باید من رو در حال اخبار خوندن ببینه و در نهایت اینکه نباید انتظار داشته باشه که منو بعد از ۶ بعد از ظهر تو لب ببینه. طبیعتا آخر هفته ها هم که کار تعطیله.

- این قسمت پست هم راجع به کباب بود اما چون همه میگن چرا اینقدر راجع به کباب می نویسی دیگه نمی نویسم.

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۸
تگ ها :

 

- کلا نرخ کباب خوردن در روز رو خیلی کم کردم اما ظاهرا نصف کبابیهای اینجا میشناسنم. چند روز پیش طبق معمول هر جمعه با یه سری از دوستهای جدید رفته بودیم یه رستوران. یارو اومد به من اشاره کرد و گفت ایشون VIP هستن و رفت و یک appetizer مجانی برامون آورد. خلاصه اگر اومدید اینجا و رفتید کبابی بگین آشنای روزبه هستم.

- یکی از روشهای این استاد ما random check هست. مثلا در یک ساعت کاملا بی ربط، یهو و بی سر و صدا میاد تو لب که ببینه ما هستیم یا نه. مثلا با خیال راحت نشستین و دارین فیس بوک و بالاترین چک می کنین که یهو بالای سرتون ظاهر میشه. الان هم این چند خط رو با هزار ترس و لرز دارم می نویسم. ماشاا... اخبار این مدت هم اینقدر زیاد بوده که روزی ٢۴ ساعت هم کمه برای خوندنشون.

- به علت پایین اومدن مسافرت خون در این ۴-۵ ماه اخیر، به زودی میرم استنفورد.

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۸
تگ ها :

 

- فکر نمی کنم تا حالا بین دو تا پستم اینقدر فاصله افتاده باشه. دل و دماغ نوشتن نبود تو این مدت.

- دنبال یک آهنگ شهرام ناظری می گردم که بعد از بازی معروف ایران-آمریکا از تلویزیون پخش شد. اگر کسی می دونه از کجا میشه داونلودش کرد به من هم بگه.

- دیگه بیشتر از این نوشتنم نمیاد. فعلا برای دستگرمی خوب بود.

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۸
تگ ها :

 

این هم دو تا عکس از شهرمون:

این یارو انگار اینقدر مشتری ایرانی داره که براش صرف نمی کرده دو کلمه انگلیسی هم رو ماشینش بنویسه.

این هم یه آگهی که توی خیابون دیدیم. هر کی فهمید آپارتمان ایرانی پسند چجوریه به من هم بگه. اسکورفیت هم خیلی خداست.

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۸
تگ ها :

 

- هوای اینجا واقعا خواب آوره. دیگه کار رو باید از ساعت ۴ بعد از ظهر تعطیل کرد. اگر کسی راهکاری سراغ داره که آدم بعد از ظهر اینجا خوابش نبره به منم بگه. چایی و قهوه و این چیزا هم کارگر نیست.

- چند روز پیش یک دانشجوی هندی از استنفورد اومده بوده دانشکده ی ما talk بده که استاد بشه. اولش رفت میوه برداشت و دستش یه مقدار چسبناک شد و یک دستمال از جیبش در آورد و دستش رو تمیز کرد. قبل از اینکه پرزنتیشنش شروع بشه با همون دستمال عینکشو تمیز کرد. خلاصه سخنرانی شروع شد و وسطش عطسه کرد و در همون حین با همون دستماله دماغشو تمیز کرد. بعد از تموم شدن پرزنتیشن هم انگار یه چیزی رفته بود تو چشمش و باز همون دستمال رو مالید به چشمش. خلاصه من حالم داشت بهم می خورد. اگه جایی پرزنتیشن دارین حواستون به این چیزا باشه که حال ملت رو بهم نزنین. امیدوارم که قبل از خوردن میوه دستشویی نرفته بوده باشه.

- چند شب پیش یک خواب باحال دیدم. خواب دیدم که با مهران (یکی از دوستهای مقیم کانادا) رفتیم یک homeless رو زدیم و ساندویچش رو گرفتیم و خوردیم. ظاهرا اوضاع ضمیر نا خودآگاه خیلی خرابه. هنوز در حال تلاش هستم که بفهمم که در ضمیر نا خودآگاه چی می گذشته. 

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸
تگ ها :

← صفحه بعد