امروز کلی تمرين نوشتم، اما هنوز n تا ديگه مونده. بعد از ظهر هم با مريم و سارا رفتم سينما. مهران برامون بليط گرفته بود. چند تا از UBCی ها هم اومده بودن. فيلمش يک ساعت اولش خنده دار بود و از اونجايی که من عاشق لهجه افغانيم، کلی خنديدم اما به با حالی سفر قندهار حرف نمی زدن. بعد از فيلم هم اين خارجيها داشتن گريه می کردن. از سينما که اومديم بيرون يه آقاهه که بيرون از سينما ايستاده بود، در حاليکه کلی کف کرده بود، پرسيد چرا همه ی اينايی که ميان بيرون از سينما با يه لهجه خاصی حرف می زنن، براش توضيح داديم که فيلم ايرانی بوده. بعدشم رفتم خونه ی حميدرضا اينا. برای شام دعوت کرده بود. روزبه و سارا، عليرضا و خانمش و احسان هم اومده بودن.  حميدرضا عجب دستپختی داره، يکی دو جلسه ميرم پيشش کلاس. بعد از کلی منتظر موندن برای اتوبوس با روزبه اينا و عليرضا اينا برگشتيم خوابگاه.

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :