صبح که از خواب پا شدم ديدم بيرون صدای سوت و داد و بيداد مياد، رفتم بيرون رو نگاه کردم، ديدم تيم راگبيمون داره تو يکی از زمينهای پشت خوابگاه تمرين می کنه  گفتم گور بابای ميانترم، دوربينمو برداشتمو سريع رفتم پايين. مربيشون خيلی با حال بود. تو دلم گفتم: کاکشی دايناسورت بودم(I wish I am your dinosaur). خيلی گنده بودن، راستش ترسيدم بهشون بگم می خوام باهاتون عکس بگيرم. بعدشم اومدم خوابگاه يه ناهار درست کردم که اصلا نمی تونم بهش لب بزنم. يهو از دستم در رفت و کلی فلفل ريختم توش. خب تا حالا که هيچی درس نخوندم، ببينم بعد از اين چی ميشه.

  
نویسنده : roozbeh ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :