يکی از دوستای بابام که اومده بود ونکوور و خونه ی يه نفر ديگه مهمون بودن، به من زنگ زد و می خواست بعد از n سال منو ببينه. من هم بعد از کلی دودر کردن بالاخره مجبور شدم برم. از اونجايی که فکر می کردن من ديگه خيلی آدم شدم و انتظار داشتن منو با کت شلوار و کروات ببينن، در اولين برخورد کلی خورد توی ذوقشون. خلاصه نشستيم و آقای صابخونه شروع کرد به صحبت، که من در چند جای حساس پريدم توی حرفش و چون احساس کردم که حرفای من مهمتره بهش اجازه ندادم حرفشو ادامه بده و آقای صاحبخونه از اون به بعد لال شد. بعدش خواستن شام بيارن و من آدامس توی دهنم بود و هر چی گشتم، هيچی پيدا نکردم که آدامسمو بندازم توش و چون يه مقدار رودربايستی داشتم بهشون چيزی نگفتم و آدامسمو بدون اينکه کسی متوجه بشه گذاشتم گوشه ی مبل و خلاصه يادم رفت که بعدا برش دارم و نشستن خانم صاحبخونه روی آدامس همانا و خراب شدن شلوار نوی که کلی ازش تعريف شده بود همان. خلاصه قبل از اينکه بندازنم بيرون، محترمانه اونجا رو ترک کردم.

/ 2 نظر / 2 بازدید
داش علی

من می گم تو تهشی اينا ميگن نه! خداييش خيلی دوست داشتم بدونم خانومه تو دلش چه فحش هايی بهت داده. خوب خره قورت ميدادی!

رضا

:)) :))