- توی جمعی که توی آتلانتا بودم تقریبا از همه کوچکتر بودم ولی اینجا دقیقا برعکسه و از همه بزرگترم. یاد یک خاطره از دوران قبل از مدرسه رفتن افتادم که مامانم اسم من رو نوشته بود کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که بریم اونجا کتاب بخونیم. چون بچه های همسن من بیسواد بودن کلاس من رو عوض کرده بودن که با بزرگهای با سواد باشم اما کارتی که به بچه های همسن ما میدادن ۳-۴ برابر کارت بچه های گروه سنی بالاتر بود. به خاطر اینکه احساس حقارت نکنم همیشه مجبور بودم که کارتم رو زیر پام قایم کنم.

- توی دانشکده ی ما یک استاد چینی هست که همه ی دانشجوها و پستداکها و کارمندهاش و ... چینین. با یکی از دانشجوهاش صحبت می کردم و تقریبا مفهوم حرفش این بود که احتمالش کمه که بتونی تو لب ما کار کنی مگر اینکه ملیتتو عوض کنی. یک استاد پیرمرد انگلیسی خیلی کار درست هم هست که با لب این استاد چینی همکاری می کنه و فامیلش Yuilleه (یولی) و اون هم به مرور زمان همه ی دانشجوهاش چینی شدن. با این دانشجو چینیها که حرف می زدم همه ش از یک استادی حرف می زدن به اسم Dr. Yu. بعدا از روی صحبتاشون فهمیدم منظورشون همون Yuilleه و این بیچاره رو با فامیل چینی صدا می کنن. خلاصه قید کار کردن با این چینیها رو زدم چون مثلا چند وقت دیگه در بهترین حالت فامیلم Mu میشد.

- من برم دنبال درس و مشق. این سیستم quarterی بدجوری آدم رو له می کنه. هر هفته تمرین و پروژه و ... این استاد فمینیست ما هم خیلی باحاله. کار دخترها توی لب فقط تفریحه و پسرها باید بشینن کار کنن.

/ 0 نظر / 7 بازدید