- توی آتلانتا خیلی خودمو کنترل کردم که کسی متوجه نشه وسواسیم. اما نمی دونم بچه های اینجا از کجا فهمیدن. ظاهرا یه بار دستگیره ی در دستشویی رو با دستمال باز کردم و از اون به بعد تبدیل به مثال تمیزی شدم. البته هنوز خوشبختانه مسایلی رو که روشون حساسیت دارم متوجه نشدن.

- امروز استادم از من خواست که براش ماشین چمن زنی بخرم. در ضمن حقوقم رو هم چند دلاری زیاد کردن. احتمالا برای این بوده که مسوولیت چمن زنی خونه ش رو هم به من واگذار کنه. یکی از بدترین احساساتی که به آدم دست میده، موقع ورود به Technology Square Research Building با ماشین چمن زنیه.

- متاسفانه تابستون تموم شد و همه ی بچه های لبمون از اینترنشیپ برگشتن و استادامون هم کم کم دارن میان دانشگاه. موقعی که اینا نبودن با ۳-۴ تا از بچه های لبمون که مونده بودن، هر حرفی دلمون می خواست می زدیم از نژادپرستی و دختربازی گرفته تا غیبت استادا و ... از الان مجبور هستیم زبونمون رو کنترل کنیم.

/ 6 نظر / 6 بازدید
آرش خ

سلام به جورجیا از ساری!!

مهدی

تبريک می گم هيچکدوم جمله ها رو با «اين» شروع نکردی

نفیسه

بامداد

آخی.... پسر وسواسی ندیده بودم

روزبه

به مهدی: ۶ ماه منتظر مونده بودی که من يه پست بدون اين بکنم و بيای اينجا کامنت بدی؟