- طبق معمول رفته بودم کباب بخورم که یک پیرمرد مثلا ٧٠ ساله لنگان لنگان وارد مغازه شد و غذا سفارش داد و شروع کرد با صاحب مغازه خوش و بش کردن. بحث پلیس و جریمه و این جور چیزا شد که پیرمرده گفت دوست دخترم رو دیروز ١٣٠ دلار جریمه کردن. کلی سعی کردم که دوست دختر این آقای پیرمرد رو در ذهنم مجسم کنم که چه شکلی می تونه باشه اما هیچ تصوری در ذهن نمی گنجید. کلا ایرانیهای شهر ما خیلی خدان.

- یک درسی دارم این ترم که استادش کار درسته و من هم کلی پاچه خواری می کنم توی کلاسش. چند روز پیش داشت یک مطلبی رو درس میداد و من هم با لحن بد ولی مودبانه ای بهش گفتم که این روش به درد نمی خوره و ... و دیدم استاد یه مقدار آشفته شد و من هم فکر کردم چون وقت درس دادنش رو گرفتم ناراحت شده. بعدا که مراجع درس اون روز رو نوشت روی تخته، دیدم که اولین منبع، مقاله ی خودشه و اونجا بود که فهمیدم چه سوتیی دادم. این هم نتیجه ی پاچه خواری بدون مطالعه.

- نرد بودن هم مشکل بزرگیه و با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم مهمونی یا جایی میریم بحث نردی نکنیم و تمرین نرد نبودن بکنیم و درباره ی گیتار زدن و کنسرتهایی که تا حالا برگزار کردیم و یا کلابهایی رو که سوپروایز می کنیم و اینا صحبت کنیم. تلاشهامون کلا بی فایده ست. مثلا بحث از گیتار شروع میشه و کشیده میشه به فرکانسهای صدای گیتار. کلا خب ما نرد آفریده شدیم دست خودمون نیست.

/ 3 نظر / 10 بازدید
مرجان

یعنی این پاراگراف آخر خدا بود! امروز صبح خوندمش، تا الآن هی یادم می‌افته و هی می‌خندم. ولی اگر نردها نبودند، زندگی چیزی کم داشت. (جدی میگم!)

رضا

برگشتی از مسافرت؟