امروز هم سالگرد ورودم به کاناداست. کلا اين يک سال پستی و بلنديهای زيادی داشت ولی در مجموع خوش گذشت. قبل از اينکه هواپيما بشينه به مهران گفتم اينجا چه جای مزخرفيه. البته هنوز هم هست. دو تا خاطره ی تلخ هم از روز اول دارم. يکيش اين بود که بعد از ظهر رسيديم و به محض اينکه رسيدم تو اتاقم خوابم برد و نصف شب از خواب بيدار شدم و هر چی گشتم اثری از چراغ نديدم. بعدا فهميدم که چراغ رو خودم بايد می خريدم. يکی ديگه هم اينکه فردای اون روزی که رسيدم با استادم قرار داشتم و بايد به هر قيمتی که شده بود می رفتم حموم ولی حموم پرده نداشت. من هم گفتم بی خيال، اما کل حموم پر از آب شد و يه چندين ساعتی مشغول خشک کردن بودم و از کليه ی وسايل موجود برای خشک کردن استفاده کردم.

/ 0 نظر / 3 بازدید