- امروز رفتم آخرین چلوکباب قبل از مسافرت رو خوردم که توی مسافرت از بی چلوکبابی تلف نشم. دیگه با صاحب اونجا پسرخاله شدم. امروز می گفت چایی هم در خدمت باشیم که چون عجله داشتم، سریع بر گشتم.

- از اونجایی که من خیلی خوش شانسم معمولا صندلی بغلیم توی هواپیما یا پیرزن بداخلاق میشینه که آدم جرات نمی کنه از جاش تکون بخوره یا یه آدم گنده میشینه که نصف صندلی من رو هم اشغال می کنه و توی مسافرت آخر هم دو تا زن بودن که یکیشون بدون وقفه کل پرواز رو برای اون یکی حرف زد. خلاصه اینکه فردا خدا به خیر بگذرونه. البته ناشکری نمی کنم چون ممکنه فردا بغل دستیم یه پیرزن گنده ی وراج باشه.

- امروز آخرین روز زندگی با این همخونه ای حال بهم زنه. دیگه با روسی جماعت همخونه نمیشم. یک نمونه از کرامات همخونه ای اینه که وقتی از ورزش بر می گرده به جای اینکه لباسش رو بشوره، میندازه توی خشک کن که عرقاش خشک بشه. اگر شما هم همین کار رو می کنید که فکر کنم مشکل من حساب میشه و باید خودم رو اصلاح کنم.

- امتحانات این دانشگاه جدید خیلی وحشتناکه. کل امتحانات پایانترم دانشگاه توی ۴ روز برگزار شد. توی دانشکده که کلی روشهای رفع اضطراب به در و دیوار چسبوندن. ما کامپیوتریها هم که همیشه بدبخت هستیم و برخلاف همه ی دانشکده ها علاوه بر امتحان باید کلی پروژه هم تحویل بدیم. خوشبختانه این ترم به خیر گذشت. البته استاد عزیز از یه طرف میگه خوب کار نمی کنی و از یه طرف دیگه حقوقمو زیاد می کنه. خلاصه من این وسط گیر کردم که خوبم یا بدم.

/ 4 نظر / 5 بازدید
مهدی

تو چلوکبابی زنوفوبيا شدی؟ اه اه. کدوم آدم عاقل لباس عرقيش رو توی خشک‌کن مي‌ندازه

مريم

اه اه آره خيلی کثيفه . چقدر رنکت بد شده روزبه که تو اون ماشينه لباساتو خشک می کنی. اه اه حالم بد شد

حتی منم فکر می‌کنم که اين يارو روسه خيلی اوشکوله

نیم ساعت تمام خندیدم به لباس خشک کردنش! نپرسیدی ارش چی فکر می کنه وقتی همچین کاری می کنه؟