چند روز پیش اولین مصاحبه ی عمرم رو برای کار انجام دادم. متاسفانه گوگل برای اولین تجربه انتخاب خوبی نیست و کاش با چند تا شرکت معمولی قبلش تمرین می کردم. اولین مشکل بزرگی که وجود داشت این بود که من کت و شلوار نمی پوشم. خلاصه بعد از حرف زدن با چندین نفر و اینکه مصاحبه بدون کت و شلوار خیلی ضایعست و مثل اینه که با شورت بری عروسی، خودمو متقاعد کردم که باید کت و شلوار بپوشم. جهت اینکه میزان علاقه ام به کت و شلوار رو بدونین باید بگم که موقع اومدن به آمریکا به دلیل کمبود جا توی چمدونها دو تا کت و شلوار رو به یک موسسه ی خیریه که توی دانشگاه لباس جمع می کرد اهدا کردم و این در حالی بود که هر چی قابلمه ی درب و داغون داشتم گذاشتم توی چمدون و با خودم آوردم. بعد از رفع مشکل کت شلوار نوبت به کروات رسید. کت شلوار رو میشد یه جوری تحمل کرد اما این یکی دیگه راه نداشت. تصور اینکه یه چیزی موقع مصاحبه گلوی آدم رو فشار بده سخت بود. بالاخره به خریدن کروات راضی شدم و دردسر شروع شد. باید اعتراف کنم که یکی از سخت ترین کارها که مدت طولانیی برای یاد گرفتنش وقت صرف کردم گره زدن کروات بوده. فکر نمی کنم که برای یاد گرفتن سخت ترین مطالب تئوریی که بلدم اینقدر وقت گذاشته باشم. حدودا ده تا لینک مختلف توی یوتیوب برای آموزش گره زدن کروات پیدا کردم ولی هر کاری می کردم گره ای که من می زدم مثل اونا نمیشد. دیگه به عنوان آخرین گزینه تصمیم گرفتم که کروات رو شب قبل از مصاحبه بدم به یکی گره بزنه و شب با کروات بخوابم و صبحش همونطوری برم برای مصاحبه. بعد از سه روز تلاش شبانه روزی در حالی که ناامید شده بودم، جریان رو برای یکی از بچه های لبمون تعریف کردم و قرار شد که یک کلاس آموزشی فشرده برام بذاره. خلاصه اینکه قلقشو بهم یاد داد ولی مشکل اینجا بود که گرهی که بلد بود ساده ترین گره ی نامتقارن بود و این گره به درد صورتهای کشیده می خورد. صورت من هم که ماشاا... انگار با یک پرگار خراب درست شده. بالاخره عزمم رو جزم کردم که باید اون گره خفن رو که خیلی متقارنه و برای کارهای رسمی اون گره رو می زنن یاد بگیرم. بعد از بازبینی مجدد فیلمهای یوتیوب و به کار بردن قلقی که اون پسره بهم یاد داده بود، گرهی که می زدم تا حد خوبی به اون چیزی که می خواستم نزدیک بود. حالا همه ی این مصیبتها یک طرف و فکر اینکه آدم نتونه با این تیپ خفن یک مساله ی بدیهی کامپیوتر رو تو مصاحبه حل کنه یک طرف. سومین مشکلی که وجود داشت عدم eye contact طولانی با آدمهای غریبه و نیمه آشنا بود. مشکلات قبلی رو میشد یه جوری حل کرد اما تمرین کردن برای این یکی سخت بود. مثلا نمیشد که توی خیابون به صورت مردم زل بزنم و باهاشون شروع کنم به صحبت کردن. شب قبل از مصاحبه برای شام دعوت کردن. ساختمونشون ۲ بلوک با اونجایی که من زندگی می کنم فاصله داشت در حالی که تو این یک سال و اندی اصلا ندیده بودمش. دو هدف رو در مهمونی شامشون دنبال می کردم. اول اینکه حداقل با ۲۰ نفر حرف بزنم که ترسم بریزه و هدف دوم این بود که تا می تونم شام بخورم و بهشون ضرر بزنم که اگر بعدا ریجکتم کردن، چیز زیادی از دست نداده باشم. اولین نفری که باهاش صحبت کردم یک مرده بود که به نظر میومد کارش از همه درست تره (چون موهای صاف geekی و عینک ته استکانی داشت). اولش یه مقدار قرمز شدم ولی بعد از چند جمله با یارو پسرخاله شدیم. خلاصه اینکه با ۲۰ نفر صحبت کردم که یک نفر هم آشنا در اومد و ... یکی از نکات جالب صحبت کردن با کارمندهای گوگل این بود که می گفتن همه ی کسایی که اونجا کار می کنن خیلی smart هستن. حالا واقعا نمی دونم که هستن یا احساس بهشون دست داده. خلاصه اینکه روز مصاحبه فرا رسید. گره کرواتی که زدم خیلی باحال شد (باید اذعان کنم که ۶۰ بار بعد از اون امتحان کردم ولی اونطوری نشد). گفتم اول یه سری برم لب قبل از مصاحبه. بچه های لب وقتی با اون قیافه منو دیدن پهن شده بودن روی زمین از خنده. بعد از اینکه کلی تیکه خوردم و موجبات شادی دوستان رو فراهم کردم به سمت محل مصاحبه راه افتادم. یک مقداری اعتماد به نفسم کم شده بود ولی وقتی مسوول استخدام گوگل رو قبل از مصاحبه دیدم و صحبت کردیم اوضاع بهتر شد. اومدن صدام کردن برای مصاحبه و در همین حین داشتم به مطالبی که قبلا راجع به اصول مصاحبه شنیده و خونده بودم فکر می کردم. اینکه مثلا طول دهنتون موقع دیدن مصاحبه کننده برای اولین بار چقدر باشه و یا موقع دست دادن چند پاسکال فشار وارد کنید به دست طرف و اگر زن بود چند میلی ثانیه زمان دست دادنتونو کمتر کنین و از این جور چیزها. توی این فکر ها بودم که دیدم مصاحبه کننده یک چینی قزمیته. با دیدن اون اعتماد به نفسم به صورت نمایی رفت بالا و همه ی اصول مصاحبه رو از مغزم ریختم بیرون. آنچنان اعتماد به نفسم زیاد شده بود که چینی بنده خدا به تته پته افتاده بود. خلاصه ۴۵ دقیقه باهام مصاحبه کرد و مصاحبه تموم شد. بعد از مصاحبه هم رفتم career fair دانشکده که از شرکتهای مختلف اومده بودن و استخدام می کردن. خلاصه هر کی به یه نحوی برای جلب نظر دانشجوها عمل کرده بود. مثلا یک غرفهه بود که مسوولش یک خانم خوش بر و رو بود. بعد که رفتم جلو سوالهامو بپرسم یه آقای سبیل کلفت با هیکل تنومند از پشت اومد و خانمه رو زد کنار و شروع کرد به جواب دادن به سوالهای من. بالاخره این هم یک تکنیکه برای خودش. خلاصه ی مطلب اینکه کار خوب پیدا کردن خیلی سخته.

/ 2 نظر / 10 بازدید
رضا

خدا می‌نویسی روزیه! عکس گرفتی از خودت با اون تیپ خفن یا نه؟

Tina

khieliiiii bahal neveshti Roozbeh; mioyymadi barobax bebinimet o az azat begeerim barA jeld e ketAbemoon fekr konam kheili khoob bAshe! RAsti too cereer center ye "practice interview" daran; albat alAn dige ehtemalan lAzem nadAri omitooni komak e oona practice interview bezAri