- داشتم به عنوان یکی از گزینه ها به این فکر می کردم که بعد از فارغ التحصیلی برگردم ونکوور اما امروز بعد از حدود یک سال اینجا بارون اومد و دیدم که تحمل نیم ساعت بارون رو هم ندارم چه برسه به اینکه بخوام ٢٠٠ روز بارونی پشت سر هم رو تحمل کنم. خلاصه مسیر زندگی با این بارون عوض شد.

- این ترم TA یک درسی هستم و خیلی وقت می گیره. یک پسره هست تو کلاس که سنگ از این بیشتر میفهمه و واقعا اعصاب منو خورد کرده و نمیدونم چکارش کنم. یک مقدار ادعای خوب توضیح دادن دارم اما این بشر کل درس دادن منو زیر سوال برده. به ١٢ روش مختلف ساده ترین حالت ممکن رو توضیح میدم اما بازم نمی فهمه. دیگه واقعا می خوام سرمو بکوبم به دیوار. اگر زیاد بره رو اعصاب دفعه ی دیگه احتمالا بهش فحش میدم.

- به این نتیجه رسیدم خدا وقتی شانس منو می ساخته واقعا دستشویی داشته. ٧-٨ تا چیز مختلف تو این یه هفته پیش اومد که واقعا احتمال رخدادشون ٠.٠٠٠٠٠٠٠١ بود. حالا این عدد رو به توان ٧-٨ هم برسونین.

 

/ 1 نظر / 24 بازدید
pooya

لوس نکن خودت را! پاشو بیا ونکوور، می‌ریم اسکی بارون یادمون می‌ره.