بچه های ايرانی اينجا به قول خودشون Play Night راه انداخته بودن. حوصلم سر رفته بود، يه سری رفتم ببينم چيه. فوتبال دستيو پينگ پنگ و تخته نرد و قليون و اسنک و .... يه ذره فوتبال دستی بازی کردم و يه مقداری هم با بچه های دانشکده حرف زديم و برگشتم. خوشبختانه ايرانيهايی که ميان دانشگاه، به غير از چند تا از اين CSی ها 04.gif، خيلی بچه مثبتن مخصوصا بچه های دانشکده ی ما.

آخرش من نتونستم درس بخونم. موقع درس خوندن حواسم به همه جا هست غير از درس. وسط درس خوندن ياد رانندگی جيثم و احسان افتادم. خيلی حال می داد. حيف که ديگه ممکنه فرصتش پيش نياد. اگر هم پيش بياد تا اون موقع آدم شدن و درست رانندگی می کنن. 

/ 1 نظر / 2 بازدید
مونا

آهای.. بازم که به عمه من تيکه می ندازی می يام حالتو می گيرم هان.. کاری نکن اول بيام اونجا بعد... خلاصه خود دانی...