- امسال موقع تحویل سال رفتیم خونه ی یکی از استادهای ایرانی دانشکده برق. از اون استادهاست که ۹۰ درصد دانشجوهاش ایرانی و بچه های شریفن و همه ی دانشجوهاش و دوستهای دانشجوهاش موقع تحویل سال خونه ش دعوتن. قبل از این ۲-۳ بار دیده بودمش و فکر می کردم که من رو میشناسه و تقریبا بدون رودربایستی به عنوان دوست یکی از postdoc هاش رفتم خونه شون. اما وقتی وارد خونه شدیم خودش رو معرفی کرد و فهمیدم که اصلا منو یادش نیست و کلی ضایع شدم. اما آدم به شدت niceی بود و عیدی هم گرفتیم. خلاصه اینکه به اندازه ی این چند سالی که در north america هستم با ملت ماچ و روبوسی کردیم.

- این روزها اوضاعم داغونه و به شدت کار دارم. ۱۰۰۰ تا کار رو همزمان باید انجام بدم و برای هر کاری باید ۱۰۰۰ تا جایگشت در نظر بگیرم که اگر یک حالتش خراب شد، ۹۹۹ تا گزینه ی دیگه داشته باشم و چون شانسم ماشاا... خیلی خوبه، معمولا ۹۹۹ تا حالت خراب میشه و گزینه ی آخر هم به زور درست میشه. رفته بودم پیش یکی از مشاور های international office دانشگاه که یک سری سوال راجع به مدارک مهاجرت و این چیزها بپرسم. وقتی سوالهامو پرسیدم مشاوره چند ثانیه ای مکث کرد و گفت همه ی این سوالها که پرسیدی برای خودت بود؟ بنده ی خدا کلی وقت گذاشت و همه ی سوالهامو جواب داد و آخرش دیگه مجبور شدم بهش بگم که ببخشید که my life is crazy.  

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
Tina

lol hAlA rAstesh o begoo tA chand rooz ba'd asarat e boos e mardom o misAbisidi ke microobAshoon az bein beran?[چشمک]